♥♥ Chocolate Dreams ♥♥
میشه با همین دلخوشی های ساده زندگی ها کرد
                                                        
درباره وبلاگ

چشمانم را میبندم
و تو را در کنارم می جویم
تویی که
فرسنگ ها با من فاصله داری
ولی در اعماق قلبم
چنان ته نشین شده ای
که گویی
از خودم به من نزدیک تر هستی
چشمانم را میبندم
و در عمق رویاهایم فرو میروم
این روزها
رویاهایم شکلاتی شده اند
گاه آن قدر شیرین
که فاصله ها را فراموش میکنم
و گاه آن قدر تلخ
که طوفانی از اشک
در ساحل چشمانم مینشیند
اما دلم
به همین دلخوشی های ساده
هم راضی میشود
با همین
دلخوشی های ساده
زندگی ها میکنم ....
مدیر وبلاگ : M@R@LI
نویسندگان
نظرسنجی
کدام داستان من (مارالی) رو بیشتر دوست داشتید؟؟؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : M@R@LI
سلاااااااااام به همگی حالتون خوفه؟خوشید؟سلامتید؟
منم بسی بسیار خوب میباشم.اومدم با یه قسمت دیگه.امیدوارم از این قسمت خوشتن بیاد
فقط یه چیزی بهتره نسبت به هانا بدبین نشید خیلی هم دختر بدی نیست فقط یكم قاطی داره كه اونم  میفهمید برایه چی این جوریه(((:



با خوشحالی به سمت خونه دوید حدود یه هفته ای میشد كه از پدرش دور  بود اون قدر دلش برایه پدرش تنگ شده بود كه احساس میكرد چندین ساله ازش دور بوده به سمت در ورودی خونه رفت.در رو باز كرد و خواست وارد حیاط خونه بشه كه یه چیزی محكم خورد تو سرش مادرش كه عقب تر از اون داشت راه میرفت سریع خودش رو به هیون رسوند و گفت:چی شد؟؟؟حالت خوبه؟؟؟

هیون یكم سرش رو مالید و گفت:اووووف اره چه ضربه ای بود... بابا مگه فوتبال هم بازی میكنه

و بعد تویه حیاط یه نگاه انداخت اما كسی رو اونجا ندید در حالی كه هنوز داشت با دستش سرش رو میمالید همراه مادرش وارد حیاط شدند.خونه ی بزرگ و شیكی بود و حیاطش پر از درخت هایه بلند و گل هایه رنگارنگ بود.پدرش از در ساختمون اومد بیرون و درحالیكه لبخند میزد به سمتشون رفت.مادر با دیدن همسرش لبخند شیرینی زدو به سمتش رفت و اون رو دراغوش گرفت اما هیون هنوز داشت دورو اطراف رو نگاه میكرد كه پدرش بهش رسید و كنارش ایستاد و گفت:ای پسر بد نمیخوای به بابات سلام كنی؟؟؟

هیون نگاهی به باباش كردو اخم هاش رو كرد تو هم  و گفت:تو تو جشن 14 سالگیم شركت نكردی نمیتونم ببخشمت قرار بو د بعد از رفتن ما تو هم بیای اما نیومدی

اقایه كیم یه نگاه مظلومانه به هیون كرد و گفت:ببخشید عزیزم تو كه میدونی چه قدر سر بابا شلوغه

خانم كیم به جمعشون پیوست و گفت:هیون وو،هیون دروغ میگه تو هواپیما این قدر ذوق داشت كه داره برمیگرده كه نگو انگار هزار ساله ازت دور بوده

هیون:مامان قبلا ها ادم فروش نبودی هاااا

بعد هم خندید و پرید بغل پدرش و اون رو بوسید اما هنوز تو این فكر بود كه اون توپ از كجا خورده تو سرش.چند دقیقه ی بعد پدر مادرش با هم به داخل ساختمون رفتند و هیون هم تویه حیاط یكم راه رفت و به این ور و اون ور سرك كشید.همین طوری داشت برایه خودش قدم میزد كه متوجه چیزی شد.یكم رفت جلوتر و فهمید یكی پشت درخت قایم شده.اروم اروم به طرفش رفت و یهو جلوش پرید.دختری كه پشت درخت قایم شده بود یهو جیغ كشیدو بعد همون طوری به هیون خیره شد.هیون ابروهاش رو انداخت بالا و یكم رفت جلوتر و درحالیكه خیلی به دختره خیره شده بود و داشت بهش نگاه میكرد گفت:تو دیگه كی هستی؟؟؟این جا چیكار میكنی؟؟؟

دختره كه معلوم بود دست پاچه شده یكم منو من كردو گفت:ببخشید نمیخواستم اون توپ بخوره تو سرتون عذر میخوام

هیون:خب؟

-خب چی؟؟؟

هیون:نگفتی كی هستی و این جا چی میخوای؟؟؟

-خب...من سانگ مین هستم...تازه با پدرم اومدیم این جا

همون موقع پدر سانگ مین صداش زدو سانگ مین به طرف صدا برگشت و گفت

..............................................................

-پدر ....پدر با شما هستم ...اقای كیم

هیون یهو از تو فكر اومد بیرون و به هیونگ كه رو به روش ایستاده بود و داشت نگاهش میكرد نگاهی انداخت با دیدن هیونگ لبخند زیبایی رویه لبهاش نشست و گفت:اومدی؟؟؟چه زود اومد

هیونگ رفت كنار هیون و دستش رو گذاشت رو شونش و گفت:دوباره داشتی به مادر فكر میكردی

و به قاب عكسی كه دست هیون بود اشاره كرد هیون قاب عكس رو گذاشت رویه میزش و گفت:هه هه هه پس به كی فكر كنم

هیونگ خنده ی شیطنت امیزی كرد و گفت:وقتی من هستم چرا باید به بقیه فكر كنی...بهتر نیست یه فكری به حال تنهاییت بكنی به جرات میتونم بگم  هنوز اون قدر خوش قیافه ای كه خیلی از دختر هایه جوون برات سر و كله میشكونند

هیون لبخند تلخی زدو بدون این كه چیزی بگه از جاش بلند و رفت سمت پنجره و به بیرون خیره شد.داشت منظره ی بیرون رو تماشا میكرد كه چشمش به یه ماشین جدید افتاد به هیونگ نگاهی كرد وگفت:دوباره ماشینت رو عوض كردی

هیونگ:جریانش مفصله بعدا برات توضیح میدم خب دیگه من كه اومدم همین جا بمونم و دیگه فرانسه برنمیگردم پس خیلی وقت داریم تا با هم بریم بیرون و خوش بگذرونیم الان باید برم پیش كیو گفت كارم داره تو هم نشین این جا و این قدر فكر كن بهتره بری یه هوایی بخوری...

هیون:برو تا چند ساعت از دستت راحت باشم...برو

هیونگ از اتاق پدرش رفت بیرون به سمت اتاق خودش رفت و نگاهی تویه آینه به خودش كرد تا مطمئن بشه همه چی مرتبه...اخر كار هم دستشو به طرف تصویرش تو آینه دراز كردو گفت:امروز خیلی خوش تیپ شدی پسر بهتره مواظب خودت باشی...

و با خوشحالی از خونه زد بیرون...

.....................................................

باز هم مثل هر روز صبح از خونه زد بیرون نگاهی به عقب ماشینش كرد و با خودش گفت "پسره ی دیوونه اگه دیروز پشت سر ماشین من پارك نكرده بود این بلا سر ماشن نازنینم نمیومد.اما عیبی نداره پول واسه خرج كردنه اونم اگه یكی دیگه بهت بده اون كه برایه من كاری نكرده حداقل بذار بگم از پولش میتونم استفاده كنم".

چند لحظه به حرفایی كه با خودش زد فكر كرد از كی این جوری شده بود این قدر  بی تفاوت و سنگ دل یادش نمیومد برایه خودش افسوس خورد اما چه فایده ای داشت.با بی تفاوتی از كنار این مسئله هم رد شدو به سمت آتلیه راه افتاد.ماشین رو روبه رویه آتلیه پارك كرد و با عجله به سمت در ورودی راه افتاد همون موقع هیونگ هم  به در رسید و خواست بره داخل كه هانا هم هم زمان باهاش رسید به در ورودی هیونگ نگاهی به هانا كرد كه سرش رو انداخته بود پایین و اومد بگه:بفرمایید

كه هانا در رو باز كرد و بدون این كه به هیونگ توجهی كنه رفت داخل هیونگ یكم به رفتن هانا نگاه كرد و گفت دخترهایه كره تو این چند وقت خیلی تغییر كردن هااا ای بابا

بعد هم رفت داخل. كیو ،هیونگ رو دید و به طرفش رفت هیونگ ابروهاش رو انداخت بالا و در حالی كه قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت گفت:خب بگو ببینم برایه چی وقت با ارزش من رو گرفتی امروز كلی كار داشتم

كیو:تو؟كلی كار؟مثلا چه كاری؟؟؟

هیونگ:خب...بذار فكر كنم...امممممممممممم....امروووووز...

كیو:بسه بسه فهمیدم ...هیونگ برات یه پیشنهاد دارم تو كه فعلا بیكاری به فرانسه هم كه بر نمیگردی.بیا به من كمك كن با هم این آتلیه رو بگردونیم هوم؟؟؟

هیونگ قیافه ی متفكرانه ای به خودش گرفت و گفت:بذار فكر كنم

كیو:خب فكر كن

هیونگ:فكر كردم قبوله

كیو با خوشحالی گفت:خیلی خوبه از فردا میتونی كارت رو شروع كنی

هیونگ:خب اول باید سر حقوقش با هم حرف بزنیم ....بعد حالت مظلومی به خودش گرفت و ادامه داد...خودت كه میدونی من بابایه یه خانواده ی 7 نفره هستم شبا به بچه هام نو و كره میدم دیگه خیلی وضعمون خوب باشه یكم شكر هم میریزن رو كره زیر دندون هاشون خرچ خرچ صدا میده زنم میخواد ازم جدا شه اخه من چطوری این بچه ها رو بدون پول و مادر بزرگ كنم....اخه...

كیو:اووووووووووووووووو...بسه بابا سرم رفت خوبه تو زن نشدی وگرنه سرمون رو میخوردی...اه اه اه

هیونگ به كیو لبخند زدو گفت:پس امروز با شاگرد ها آشنا میشم

بعد هم بدون این كه منتظر جواب كیو بشه رفت سراغ هنرجو ها ویكی یكی باهاشون آشنا و شد و به كاراشون نگاه كرد همین طور داشت به كارا نگاه میكرد و باهاشون حرف میزد كه به هانا رسید بدون این كه به چهره ی هانا نگاه كنه به بوم خیره شدو گفت:خیلی قشنگه ولی من ترجیح میدم تو این كار یكم از رنگ هایه شاد هم استفاده كنم

هانا اروم گفت:خیلی ها خیلی چیزها ترجیح میدند نظر بقیه برایه من اهمیتی نداره

صدا و لحن حرف زدن هانا برایه هیونگ خیلی آشنا بود هیونگ سرش رو خم كردو به هانا نگاه كرد با دیدن چهره ی هانا یه لحظه تعجب كردو گفت:تو....تو این جا هنر جو هستی؟؟؟هه هه هه مگه دیوونه ها نقاشی هم میكشند؟؟؟

هانا برگشت به هیونگ نگاهی كردو بدون این كه تعجب كنه گفت:یاد گرفتی دیگه نباید ماشینت رو بد جا پارك كنی یا باید بهت یاد بدم؟؟؟

هیونگ:لازم به ذكره بدونی از این به بعد من هم یكی از معلم هایه این جا میشم و باید بهم احترام بذاری

هانا لبخند تمسخر امیزی به هیونگ زدو گفت:ببخشید اقا معلم اجازه میتونم یكم بهتون بخندم

هیونگ اخم هاش رو كرد تو هم و گفت:نه.حق نداری ...ولی خب خنده خوبه پس اشكالی نداره...

هانا باز هم قیافه ی جدیی به خودش گرفت و گفت:چون از امروز یكی از اساتید این جا میشی بهت احترام میذارم اما تو كارهایه من دخالت نكن

همون موقع كیو بهشون نزدیك شدو رو به هیونگ گفت:هانا خودش یه پا استاده منم كاری به كارش ندارم

هیونگ چشم غره ای به كیو رفت و گفت:بله معلومه

و بعد هم رفت سمت یكی دیگه ازهنرجوها.اون روز هیونگ با هنر جوها آشنا شد از آتلیه ی كیو خوشش میومد به نظر جو صمیمی و گرمی داشت البته به غیر از قسمتی كه با هانا برخورد داشت اون شب با كیو رفت بیرون و تمام جریان اون روز و تصادف ماشینش رو برایه كیو تعریف كرد در مقابل كیو لبخندی زدو گفت:خوبه كه همون موقع خفت نكرده ...هه هه هه...اون یكم عجیبه با هر كسی صمیمی نمیشه یعنی تا حالا ندیدم با كسی صمیمی بشه

هیونگ:معلومه دیگه اخه كی اخلاق گندش رو میتونه تحمل كنه.اوووووف خیلی كسل كنندست

كیو اخمی كردو گفت:شامت رو بخور این قدر حرف نزن

.................................................

هانا به خونه رسید یه بسته رویه میز اتاقش بود اخه وقتی هانا از خونه میرفت بیرون چند تا خدمتكار میومدند و خونه رو مرتب میكردند و قبل از برگشتن هانا برمیگشتن.هانا یكم به بسته نگاه كردو بعد درش رو باز كرد یه نامه و یه جعبه ی كوچیك جواهر  تو بسته بود نامه رو باز كردو با دقت شروع كرد به خوندن

"میدونم اگه بهت میگفتم بیا امشب هم دیگه رو ببینیم قبول نمیكردی به خاطر همین این طوری خواستم تولدت رو بهت تبریك بگم و خواستم این رو بدونی كه روزی كه تو به دنیا اومدی یه روز فراموش نشدنی برایه من و پدر بوده و هست شاید پدر اخلاقش باهات سرده اما بدون كه خیلی براش عزیزی من از طرف اون هم بهت تبریك میگم.بدون كه همیشه دوستت داریم و خواهیم داشت."

هانا نامه رو رویه میز گذاشت حالش از این كلمات بهم میخورد.دوست نداشت این دروغ ها ارومش كنه اگه حقیقت ازارش میداد براش راحت تر بود چطور پدرش میتونست دوستش داشته باشه و روز تولدش رو تبریك بگه در حالی كه اون رو از خودش رونده بود شاید اون هم حق داشت ولی نه هانا مستحق همچین چیزی نبود...این همه تنهایی براش خیلی سخت بود.به عكس مادرش نگاه كرد رویه صورتش دست كشیدو زیر لب گفت:چرا این قدر خودخواه بودی؟؟؟چرا زندگی رو برایه من و پدر سخت كردی؟؟؟میدونی كه چه قدر دوستت داشت هنوز هم دوستت داره.كاش یه قطره از اون دریایه عشق رو نسبت به من داشت دیگه خسته شدم از این وضعیت.دوست دارم بیام پیشت تو قبولم میكنی؟؟؟اره؟؟؟یا مثل پدر پسم میزنی؟؟؟؟نه...اگه من رو میخواستی این طوری ولم نمیكردی و بری...

و قطره اشكی رویه قاب عكس چكید اروم قاب عكس رو رویه میز گذاشت متوجه زنگ گوشیش شد به اسم شخصی كه رویه گوشی افتاده بود نگاهی انداخت اهی كشید و درحالی كه داشت گوشی رو خاموش میكرد چراغ اتاق رو خاموش كردو رویه تخت افتاد و بدون این كه دیگه به چیزی فكر كنه چشم هاش رو بست و به خواب رفت....





نوع مطلب : Mermaid eyes، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 09:20 ب.ظ
خیلی قشنگ بود...

هیوووون هم وارد شد!!!
یعنی توی داااستان هیون بابای هیونگه؟!
چه باحااااال

کیوووووووووو گوگولی

قسمت 3 رو هم می خوووونیم
M@R@LI

ممنون
بهله بهله
اره دیگه هه هه هه به هم میاند
اوووخی عقش داداش كیویی هااااااااااا
باااااش
جمعه 8 اردیبهشت 1391 12:29 ق.ظ
oخوش بحالت من از این چیزا هیچی حلیم نیست
M@R@LI

عزیزم كار سختی نیست فقط باید یكم فتشاپ یاد بگیری و برنامه هاشون رو داشته باشی...
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 05:31 ب.ظ
سلام داتانتو خوندم خیلی خوشم اومد
موضوعش جالبه
بازم ادامه بده منم باهاتون همراه میشم
راستی یه سوال پروئی نباشه ها فقط این عکسا رو خودتون درست میکنید یا کسی براتون درست میکنه من بلد نیستم این یکارو انجام بدم اگه راهنماییم کنید ممنون میشم
M@R@LI

سلام عزیزم
خوشحالم كه خوشت اومده
بازم خوشحالم اگه همراهیم كنی.
نه بابا این حرفا چیه؟!این عكس ها رو خودم درست میكنم من چند تابرنامه دارم یكیش photoshine هستش این قالبی كه دور عكس ها هست رو با استفاده از اون میذارم بعد اگه بخوام اسمی بهش اضافه كنم یا عكس دیگه هم بذارم اول عكسی رو كه با فوتوشاین درست كردم رو سیو میكنم و بعد با فتوشاپ درستش میكنم....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر